می نویسم تا ماندگار شود

15:45 | 1390/10/27
4 بازدید
امروز سه شنبه 27م دی ماه 1390.ساعت 3:45 دقیقه یک کاری رو شروع کردم.قدم به مسیری گذاشتم که می دونم سخته ولی دوست دارم تا آخرش برم.دوست دارم اونقدر برم که تا یقین پیدا کنم که برای من اینجا آخر خطه.این مسیری که توش قدم گذاشتم انتها نداره.پس دوست دارم به آخر خطی که لیاقتش رو دارم برسم.
خدایا کمکم کن.

پ.ن:این وی-پی-ان های حسین هم خراب شده!.نتونستم این لحظه تاریخی (البته تو زندگی خودم!) رو تو توییتر و فیسبوک ثبت کنم!
پ.ن2:باشد که از رستگاران باشم!
0 نظر

هستم ولی نیستم!

22:16 | 1390/10/13
7 بازدید
گاهی وقتها اونقدر اطرافت شلوغ میشه که خیلی چیزها رو فراموش می کنی!
تو 2-3 ماه گذشته کلا همین حس رو داشتم.خیلی کارها کردم و خیلی چیزها یاد گرفتم.ولی الان هیچکدومش یادم نیست!
ترم آخر هستم و الان هم وسط امتحانات تشریف دارم.ولی فکرم به مساله دیگه ای مشغوله! یک کار جدید و یک ایده جدید! طرح کسب و کارش رو هم نوشتم و الان هم دارم روی احتمالاتش کار می کنم.اگه عملی بشه خیلی خوب میشه:دی
بعد امتحانات استارتش رو می زنم.کلا بعد امتحانات خیلی کارها دارم که باید انجام بدم!خیلی کار!

پ.ن:
1- نتایج علمی کاربردی هم نمیاد که تکلیفمون معلوم بشه!
2- خدایا خودت راه درست رو بهش نشون بده! آدم خوبیه.گناه داره

0 نظر

ADSL هم چیز داره!

12:48 | 1390/7/21
49 بازدید
بلاخره بعد از مکافاتهای فراوان تونستم ADSL بخرم!
واقعا دیگه کلافه شده بودم.هیچ کدوم از شرکتهای ارائه دهنده ADSL به پیش شماره ما خدمات نمی دادند.می گفتن چون پیش شماره شما از فلان چیز پشتیبانی نمی کنه و چیزش چیزه به همین دلیل ما نمی تونیم بهش چیز بدیم!!
من هم که کوتاه نیومدم!با دو سه بار رفتن به مخابرات کلا چیز مورد نظر رو حل کردم!
2 نظر

به بهانه 10 سالگی وبلاگستان فارسی

20:22 | 1390/6/16
42 بازدید
درسته که این روزها حتی وقت سر خاروندن هم ندارم و مدام مشغول کدنویسی و طراحی هستم ولی امروز باید می نوشتم.امروز نه تنها برای من بلکه برای تمام اهالی وب ایرانی روز بزرگی است.شاید برای برخی این روز حتی از روز تولدشان هم مهمتر باشد!
بله امروز چهارشنبه 16 شهریور رو وبلاگستان فارسی است.10 سال پیش در این روز آقای "سلمان" اولین نوشته فارسی خود را در وب منتشر کرد.
امروز این کودک 10 ساله شد!.در این ده سال خودش را بالا کشید و آنقدر قد کشید و قد کشید که ما را در خودش گم کرد!گم شدیم ولی باز از بزرگ شدنش لذت بردیم و باز برای بزرگ شدنش تلاش کردیم.
این روز را به همه وبلاگنویسان فارسی که هر کدام در یک گوشه از این بی کران در حال نوشتن هستند تبریک می گویم.
امیدوارم کاری نکنیم که این کودک 10 ساله از بزرگ شدنش پشیمان شود!
0 نظر

نتایج اولیه کنکور کارشناسی و رتبه های من!

16:10 | 1390/6/7
44 بازدید
دیروز بلاخره نتایج اولیه کنکور کارشناسی اعلام شد.
در همه گرایشها با بهترین رتبه ها(البته در حد خودم!) مجاز به انتخاب رشته شدم.باورش برای خودم هم غیر ممکن بود.
در گرایش های الکترونیک و فناوری ارتباطات و اطلاعات ICT نمره 1375 و در گرایش برق قدرت (که الهی قربونش برم!) نمره 664 و در گرایش کنترل نمره 1142 و در گرایش مخابرات نمره 1078 و در گرایش شبکه های انتقال و توزیع نمره 1189 رو کسب کردم.
این نمره ها و رتبه ها کلا دور از انتظارم بود.
البته هنوز اول راهه و دغدغه اصلی مساله انتخاب گرایش و انتخاب شهر است که بدجور فکرم رو مشغول کرده.
دو سه روزه دیگه که دفترچه شماره 2 اومد همه چیز معلوم میشه.تقریبا میشه گفت این دفترچه آینده من رو رقم می زنه.خیلی دوست دارم که مقطع کارشناسی را در گرایش برق قدرت و البته در دانشگاه سراسری سپری کنم ولی حیف..! حیف که نظام آموزشی ما مخصوصا در رشته برق مشکل داره!
2 نظر

خدايا ممنونم!

20:26 | 1390/4/20
58 بازدید
انگار یک معجزه اتفاق افتاد.درست در لحطه ای که خودم رو برای یک سقوط بد آماده کرده بودم همه مشكلاتم حل شده.باورش براي خودم هم سخت بود!ديگه مطمئن شدم كه خدا فراموشم نكرده و هنوز هم اگه فرصت داشته باشه گوشه چشمي بهم داره
خدا رو شكر از دو سه روز پيش مشكلم حل شد.حالا ديگه هيچ دغدغه فكري ندارم به جز دغدغه كنكور كه قراره فردا برگزار بشه.
بله فردا يعني 6 مرداد 90 كنكور كارداني به كارشناسي برگزار ميشه.در ضمن پس فرداي كنكور يعني 8 مرداد دوره يك ماهه كارآموزيم شروع ميشه و قراره در يكي از كارخانجات توليد تابلو برق اين دوره رو سپري كنم.
در ضمن از دو روز پيش درگير يادگيري نرم افزار 3Ds Max هستم.خيلي نرم افزار جالبيه و حال مي كنم باهاش.
از طرف ديگه از ديروز هم كار با نرم افزار MATLAB رو هم شروع كردم و مشغول يادگيري قسمت برنامه نويسيش هستم.قراره بزودي يادگيري قسمت سيمولينكش رو هم شروع كنم.
خلاصه اينكه به تنها مساله اي كه فكر نمي كنم مساله كنكور فرداست!

پي نوشت1: از تمام دوستاني كه در اين يكي دو هفته با من ابراز همدردي كردند و چندتا از دوستاني هم كه انگهاي ازدواج و زندان و ... رو بهم چسبوندن كمال تشكر رو دارم!(دقيقا 2 نفر انگ ازدواج،4 نفر مساله منكراتي و يك نفر هم مساله دانشگاه رو پيش بيني كرده بود كه مساله دانشگاه درست بود!)
2 نظر

شبهای امتحان

13:32 | 1390/4/12
60 بازدید
 بی همگان بسر شود ، بی تو بسر نمیشود
این شب امتحان من چرا سحر نمیشود ؟!

مولوی او که سر زده ، دوش به خوابم آمده
گفت که با یکی دو شب ، درس به سر نمیشود !

خر به افراط زدم * ، گیج شدم قاط زدم
قلدر الوات زدم ، باز سحر نمیشود !

استرس است و امتحان ، پیر شده ست این جوان
دوره آخر الزمان ، درس ثمر نمیشود !

مثل زمان مدرسه ، وضعیت افتضاح و سه
به زور جبر و هندسه ، گاو بشر نمیشود !

مهلت ترمیم گذشت ، کشتی ما به گل نشست
خواستمش حذف کنم ، وای دگر نمیشود !

هر چه بگی برای او ، خشم و غصب سزای او
چونکه به محضر پدر ، عذر پسر نمیشود

رفته ز بنده آبرو ، لیک ندانم از چه رو
این شب امتحان من ،دست بسر نمیشود

توپ شدم شوت شدم ، شاعر مشروط شدم
خنده کنی یا نکنی ، باز سحر نمیشود !!!

پ.ن:به جان خودم این شعر دقیقا حال و روز منه.این شعر رو خوندین انگار منو دیدین!!
2 نظر

آسایشگاه روانی تبریز یا ....؟

20:15 | 1390/4/7
67 بازدید
یکی از دوستان نذری دارد که هر سه ماه یکبار مقداری جنس و خوراکی به آسایشگاه روانی رازی می برد و بین بیماران انجا تقسیم می کند.شنبه گذشته پیشنهاد کرد که من هم همراهش بروم و من هم قبول کردم.حوالی ساعت 12:30 رفتیم تا مقداری سبزی خوردنی که قبلا پاک کرده بود در زمان نهار بین بیماران تقسیم کنیم.حس حال عجیبی داشتم.یک حس استرس! حسی که وقتی می خواهی برای اولین بار به جایی بروی!
تا قبل از رفتن فکر می کردم که با افرادی واقعا روانی رو به رو خواهم شد.اما موقع ورود به آنجا طرز فکرم عوض شد.آنها سالم بودند  ماییم که روانی هستیم!
چند نفری از آنها از دور به ما سلام کردند و سر تکان می دادند.یک دقیقه از حضورمان نگذشته بود که کسی از پشت بهم سلام کرد.سرم را که برگرداندم شوکه شدم.یکی از همسایه هایمان را دیدم!با هم دست دادیم و احوال پرسی کردیم.می دانستم که مشکل عصبی دارد ولی انتظار دیدن او در آنجا را نداشتم.
اسمش گل آقا بود (در محل به این اسم مشهور بود.شاید اسم واقعیش چیز دیگری بود).لیسانس دارو سازی.حافظ بخشهایی از قران کرم و نهج البلاغه! 7-8 سال پیش به خاطر مشکل خانوادگی ضربه ای به سرش خورده بود و این بلا سرش آمده بود.زیاد کنارم نماند بعد خداحافظی رفت و در کنار دیوار،زمین نشست و به دیوار رو به رو خیره شد.
هنگام نهار که شد ما هم به آشپزخانه رفتیم و در غذای هرکدام مقداری سبزی خوردنی گذاشتیم.برخی خوشحال می شدند و می گفتند:"من خیلی سبزی دوست دارم.چند وقتیه نخوردم میشه یکم بیشتر بدی؟".عده زیادی هم از ما تشکر می کردند و می گفتند که نذرتان قبول!
موقع خروج واقعا که حس و حال عجیبی داشتم.حس خوشحالی توام با حس آرامش واقعی.به سختی جلوی بغضم را گرفته بودم
خوشحالی آنها واقعا از ته دل خوشحالم کرده بود.

یک پیشنهاد:چه خوب می شد همه ما یک ساعت در هفته و حتی یک ساعت در ماه وقت می گذاشتیم تا به مکانهایی مثل آسایشگاه روانی و سالمندان می رفتیم.شاید در این مکانها افرادی چشم به در دوخته اند تا کسی از در وارد شود و سلام کند و پای صحبتهایشان بنشیند!
مطمئن باشید رفتن به این مکانها واجب تر از نشستن در مسجد و رفتن به زیارتگاه هاست.در مساجد و زیارتگاهها شاید تنها خودمان به آرامش برسیم.ولی مطمئنا با رفتن به این اسایشگاهها دل خودمان و چندین نفر دیگر را هم شاد می کنیم.

2 نظر
مطالب قبلی
یک دانشجوی رشته برق صنعتی در دانشگاه فنی تبریز که عاشق وبگردی است و علاقه زیادی به طراحی وب و گرافیک دارد.فعلا همین
یک فکر جدید.یک ایده جدید.یک سایت جدید!

بازدید کل: 386867
بازدید امروز: 164
بازدید دیروز: 951
بازدید یک ماه اخیر: 30319
بازدید ماه قبل: 50468
تعداد پست ها: 49
تعداد نظرات: 65